جشن روز دهم ...
نویسنده این مطلب: خاله راضیه
نازگله خاله , ســـــــــــــــــــــــلام ...
امروز مامانی و بابایی برات یه جشن مفصل تدارک دیده بودند و کلـــــــــــــــــــــی مهمون اومده بودند که تو رو ببینن و به مامانی و بابایی تبریک بگن ...
امروز کلی خسته شدی از بس تو بغل این و اون رفتی ...
اگه می تونستی حرف بزنی حتماً اعتراض می کردی و می گفتی وقت تموم شد , بســــــــه ... 
امـــــــــــــــــا تو با شجاعت تمام و با خوشروئی , این خوان رو هم پشت سر گذاشتی 

این عکس خانوادگی رو آخر شب بعد رفتن بقیه مهمونا گرفتیم.
یه کم که بزرگ شدی همه رو می شناسی ولی الان بهتره معرفی کنم:
از همین کنار , (بالای تاریخ ) شروع می کنم :
آنّه . مامان بزرگ . عمه سمیه . زن عمو مریم . عمو محسن . پشت عمو محسن عمه فاطمه است . عمو دایی محمد علی که تو رو تو بغلش گرفته . بابایی . جلوی بابایی دختر عمه آیلار . بغل دستش خاله رویا ( رو زمین نشستن ) . پشت خاله رویا آقا جون . بابابزرگ . مامانی . خاله ملیحه . و این آخری منم ( خاله راضیه )



و امــــــــــــــا مراسم اسم گذاشتن
البته که اسمت از همون وقتی که اندازه ی یه دونه عدس تو شکم مامانیت بودی , معلوم بود
ولی حالا این امر مهم رو حاج دایی رضا ... دائی بزرگ مامانی و بابایی انجام داد



جشن روز دهم ... 
